خوراک را همیشه همراه داشته باشید


تبلیغات

موضوعات

آمار و اطلاعات

  • تعداد مطالب : 20
  • تعداد نظرات : 1
  • بازديد امروز : 87
  • بازديد ديروز : 97
  • افراد آنلاين : 3
  • تبادل لينك با 0 سايت


تبليغات

ارسال شده در دسته داستان کوتاهرمان و داستان
بازدید : 55 views
نظرات :

جنایت کاری که یک آدم را کشته بود، در حال فرار و آوارگی، با لباس ژنده و پرگرد و خاک و دست و صورت کثیف، خسته و کوفته ، به یک دهکده رسید.
چند روزی چیزی نخورده و بسیار گرسنه بود. او جلوی مغازه میوه فروشی ایستاد و به پرتقال های بزرگ و تازه خیره شد. اما بی پول بود. بخاطر همین دو دل بود که پرتقال را به زور از میوه فروش بگیرد یا آن را گدائی کند. دستش توی جیبش تیغه چاقو را لمس می کرد که به یکباره (ادامه…)

ارسال شده در تاریخ ۱۲ اردیبهشت, ۱۳۹۱ - توسط :

ارسال شده در دسته داستان کوتاهرمان و داستان
بازدید : 74 views
نظرات :

پند عارف به جوان

جوان ثروتمندی نزد عارفی رفت و از او اندرزی برای زندگی نیک خواست.

عارف او را به کنار پنجره برد و پرسید: چه می بینی؟

گفت: آدم هایی که می آیند و می روند و گدای کوری که در خیابان صدقه می گیرد

بعد آینه بزرگی به او نشان داد و باز پرسید: در آینه نگاه کن و بعد بگو چه می بینی؟

گفت: خودم را می بینم !

عارف گفت:

(ادامه…)

ارسال شده در تاریخ ۱۱ اردیبهشت, ۱۳۹۱ - توسط :

ارسال شده در دسته داستان بلندرمان و داستان
بازدید : 94 views
نظرات :

دعوای زناشویی ۱

-  چرا اینجانشستی ؟ !

صدای رضا خواب آلود اما کمی خشمگین بود. چرا این زنها آنقدر دیوانه اند. چند لحظه پیش وقتی در تختخواب خالی غلطی زده بود و متوجه نبودن مهشید شده بود، ساعت بالای تخت پنج دقیقه به چهار صبح را نشان می داد. این هم از بچه بازیهای جدیدش بود .

سالهای اول هر وقت می خواست خودش را خیلی ناراحت نشان دهد، شب ها در رختخواب گریه می کرد. انگار که تمام روز را که تنها در خانه بود از او گرفته بودند و فقط در آن ساعت شب که رضا می خواست چند ساعتی بخوابد تا صبح فردا به راحتی به سرکار برود، باید با آنهمه سروصدا بینی اش را بالا می کشید و نفس های بغض آلود بیرون می داد. رضا چند باری هم سعی کرده بود تا از او دلجویی کرده باشد و تسکینش دهد. اما هرچه بیشتر ملایمت به خرج می داد، فاصله تکرار این صحنه در شبهای متوالی کمتر و کمتر می شد. او هم خسته شد و گذاشت مهشید تا هروقت می خواهد بالشش را با اشکهایش مرطوب کند. درواقع زیاد هم بی ثمر نبود. مدتها بود که مهشید دیگر در رختخواب گریه نمی کرد .

اما حالا یک بازی جدید شروع شده بود (ادامه…)

ارسال شده در تاریخ ۸ اردیبهشت, ۱۳۹۱ - توسط :

ارسال شده در دسته داستان کوتاهرمان و داستان
بازدید : 70 views
نظرات :

روزی پلنگی وحشی به دهکده حمله کرده بود. آرش همراه با تعدادی ازجوانان برای شکار پلنگ به جنگل اطراف دهکده رفتند.

اما پلنگ خودش را نشان نمی داد و دائم از تله شکارچیان می گریخت. سرانجام هوا تاریک شد و یکی از جوانان دهکده با اظهار اینکه پلنگ دارای قدرت جادویی است و مقصود آنها را حدس می زند خودش را ترساند و ترس شدیدی را بر تیم حاکم کرد.

  (ادامه…)

ارسال شده در تاریخ ۴ اردیبهشت, ۱۳۹۱ - توسط :

ارسال شده در دسته داستان کوتاهرمان و داستان
بازدید : 98 views
نظرات :

در یکی از شهرهای اروپایی پیرمردی زندگی می کرد که تنها بود.

هیچکس نمی دانست که چرا او تنهاست و زن و فرزندی ندارد.

او دارای صورتی زشت و کریه المنظر بود.

شاید به خاطر همین خصوصیت هیچکس به سراغش نمی آمد

و از او وحشت داشتند ، کودکان از او دوری می جستند

و مردم از او کناره گیری می کردند.

(ادامه…)

ارسال شده در تاریخ ۲۶ فروردین, ۱۳۹۱ - توسط :

ارسال شده در دسته داستان کوتاهرمان و داستان
بازدید : 79 views
نظرات :

وقتی شما به شهر نیویورک سفر کنید، جالب ترین بخش سفر شما هنگامی است که پس از خروج از هواپیما و فرودگاه، قصد گرفتن یک تاکسی را داشته باشید. اگر یک تاکسی برای ورود به شهر و رسیدن به مقصد بیابید شانس به شما روی آورده است. اگر راننده ی تاکسی شهر را بشناسد و از نشانی شما سر در آورد با اقبال دیگری روبرو شده اید.

اگر زبان راننده را بدانید و بتوانید با او سخن بگویید بخت یارتان است و اگر راننده عصبانی نباشد، با حسن اتفاق دیگری مواجه هستید. خلاصه برای رسیدن به مقصد باید از موانع متعددی بگذرید.

(ادامه…)

ارسال شده در تاریخ ۲۵ فروردین, ۱۳۹۱ - توسط :

ارسال شده در دسته داستان کوتاهرمان و داستان
بازدید : 104 views
نظرات :

پیشنهاد می شود این داستان را بخوانید هرچند به کوتاهی داستانهای دیگر نیست اما از همه زیبا تر است

حتما چند دقیقه وقت خودتان را به خواندن این داستان قشنگ بگذارید و لذت ببرید:

قد بالای ۱۸۰، وزن متناسب ، زیبا ، جذاب و …

این شرایط و خیلی از موارد نظیر آنها ، توقعات من برای انتخاب همسر آینده ام بودند.

توقعاتی که بی کم و کاست همه ی آنها را حق مسلم خودم میدانستم .

(ادامه…)

ارسال شده در تاریخ ۲۳ فروردین, ۱۳۹۱ - توسط :

ارسال شده در دسته داستان کوتاهرمان و داستان
بازدید : 125 views
نظرات :

مرد ۳۳ ساله ای ، به نام عبدالعزیز مسلم شدید ، ملقب به <ابوکف> که در دوم راهنمایی ترک تحصیل کرده بود ، به نیروهای مسلح پیوست و در جنگ خونین جبهه ی کانال سو ئز ، به ستون فقراتش ترکش اصابت کرد واین مجروحیت او منجر به فلج شدن دو پایش گردید ، نا چار جبهه را ترک کرده به شهر خود بازگشت تا در کنار مادر و برادرانش با پای فلج به زندگی خود ادامه دهد. در همان شب اول که از غم و اندوه رنج می برد

(ادامه…)

ارسال شده در تاریخ ۲۱ فروردین, ۱۳۹۱ - توسط :

ارسال شده در دسته داستان کوتاهرمان و داستان
بازدید : 97 views
نظرات :

مردی چهار پسر داشت. آنها را به ترتیب به سراغ درخت گلابی ای فرستاد که در فاصله ای دور از خانه شان روییده بود:
پسر اول در زمستان، دومی در بهار، سومی در تابستان و پسر چهارم در پاییز به کنار درخت رفتند.
سپس پدر همه را فراخواند و از آنها خواست که بر اساس آنچه دیده بودند درخت را توصیف کنند .

(ادامه…)

ارسال شده در تاریخ ۲۱ فروردین, ۱۳۹۱ - توسط :

ارسال شده در دسته داستان کوتاهرمان و داستان
بازدید : 93 views
نظرات :

یکی از غذاخوری های بین راه بر سر در ورودی با خط درشت نوشته بود:

شما در این مکان غذا میل بفرمایید، ما پول آن را از نوه شما دریافت خواهیم کرد.

راننده ای با خواندن این تابلو اتومبیلش را فوراً پارک کرد و وارد شد و ناهار مفصلی سفارش داد و نوش جان کرد.
بعد از خوردن غذا سرش را پایین انداخت که بیرون برود، ولی دید….

(ادامه…)

ارسال شده در تاریخ ۲۰ فروردین, ۱۳۹۱ - توسط :

قسمت تبليغات بالا

متن تبلیغات